۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه

پژوهشی در زبان پارسی (بخش دوم)



اُستاد فریدونِ جُنیدی


بخش دوم

2.     توانائی زبان در ساختن واژه های نو:

روشن است که بر درخت دانش، هر زمان شکوفه ای نو می رويد و باغبانان را می بايد که نامی نو بر آن نهند و زبان را میبايد که توان چنين نامگذاری همواره باشد.
و اين نيز پيداست که همۀِ زبانهای آريايی ( که ريشه در اوستا و سانسکريت دارند) از چنين ويژگی برخوردارند و به همين روی پیدا کردن واژه تازه در اين زبانها دشوار نمی نمايد. اما اين ويژگی در زبان فارسی ويژه تر از همۀِ زبانهاست و برای آن که روشن شود توان اين زبانِ جهانی در برآوردنِ واژه های تازه تر چه اندازه است، يک واژه را بر میگُزينيم و پيوندهای گونه گون آن را با واژه های ديگر باز می بينيم و چون سرآغاز هر کار سر و آغاز آن است، از واژهء «سر» می آغازيم:
سربريده، سرپا (نشستن، يا ايستادن)، سرپايی (کفش خانه)، سرپا گرفتن ( کودک)، سراپرده، سراب، سرآب (کنار جوی يا چشمه يا رودخانه)، سرباز (کسی سر خود را در راه کشورش مي بازد)، سرانداز (کسی که سر خود را در راه کسی، يا آرمانی بيدرنگ می افشاند)، سرسپردن (فدايی کسی شدن)، سر سپار، سرشاخ (آمادۀِ نبرد)، سرافشان (کسی که سر خود را در راه کسی، يا آرمانی بيدرنگ می افشاند)، سر براه (فرمانبر)، سر راه (کودکی که توان نگاهداشتنش را ندارند و بر سر راه می نهند تا کسی اورا به فرزندی بپذيرد)، سر راهی (خوراکی يا چيزی که به مسافر می دهند تا با خود ببرد)، سرآغاز، سرانجام، سرمنزل، سردرختی (ميوه)، سرچاه، سرکوب (دشمنان را با سپاهی شکست دادن و از ميان بردن)، سرکوفت ( کار بد کسی را به او گوشزد کردن)، سر ستيزه ( کسی که نبرد را می آغازد)، سر پناه، سراسر، سرستون، سر بر کف ( جانسپار، آمادۀِ مرگ)، سر بدار ( سر+ به + دار؛ کسی که پيش از انجام کاری آمادۀِ مرگ است)، سر آشفته، سراسيمه، سرگيجه، سرگشته (کسی که ديگری او را در کارش سرگشته کرده)، سرگردان (کسی که خودش در کار خويش سرگردان است)، سربينه ( جايگاه خنک در گرمابه جايگاه رختکن)، سرسنگين، سرسبک (سبکسر) ، سربند ( دستمال يا شال که بر سر می بندند)، سر بندی (مشغول کردن)، سر هم بندی، سر شور( صابون سر، يا گِل سر)، سر پر شور، سرِ خرمن (کنار خرمن)، سرخرمن (هنگام خرمن کردن، تير ماه)، سر پنجه (نيرومند)، سردست، سرِ دست (گرفتن در کشتی)، سر دواندن، سرخاراندن (درکاری انديشيدن، يا درنگ کردن)، سر بر زانو (غم گرفتن)، سراسر (همگی کسان يا چيزهايی که در يک جا هستند)، سراپای (همگی چيزها از سر تا به پای)، سر بسر (دو چيز را که هم ارزش باشند با يکديگر عوض کردن)، سر به سر گذاشتن، سرگرم، سر سودا، سرِ هم، سر کج، سر جوش، سرچين (ميوه يا سبزی)، سر سخن، سردار، سرپوشيده (پنهان)، سرشمار، سرشبان (چوپان بزرگ چند گله)، سر شب، سر پرستار، سر سری، سردستی ( خوراک زود آمده شده)، سر سيری، سر خر، سر خاک ( گورستان)، سر پُر (گونه ای تفنگ که آ را از سر لوله پر می کردند)، سر گز( کچل، کل، بی مو)، سر دادور (داور بزرگ)، سر تراش ( سلمانی) سردادن (رها ردن)، سر انگشت، سر و سامان، سر نهادن ( راهی را در پيش گرفتن)، سر بر نهاندن ( بدنبال کسی رفتن)، سر گذاشتن، سر بی کلاه (نادار و درويش)، سر تاجدار ( پادشاه)، سر تاجوار (سر شايستۀِ تاج، پادشاه)، سر فروش (کله پاچه فروش)، سر سازش، سرِ جنگ، سر درد، سرنشين...
و چون پهرست واژه های پيوسته با سر، پيوسته شد، روشن می شود که زبانهای ديگر در برابر آن سرفکنده و سرگشته اند. زيرا که در هيچ يک از فرهنگ واژگانِ زبانهای جهان تا يک دهم چنين پديده ای نيز پديدار نيست.

3.      ساده بودن زبان:

اين نيز آشکار است که دانشمندان در زبانِ دانشی خويش برای کوتاه کردن واژه های بزرگ، گزيده ای از آن می گويند يا نشانه ای برای آن بر می گزينند، چونان: Sin برای سينوس،P برای فشار، يا E برای نيرو و ... با اينهمه باز ميشايد که زبانی که برای نمودن دانش به کار گرفته میشود، خود نيز ساده تر از این باشد که بخواهد با این نشانه های ساده، همراهی کُند؛ و زمان و توان و دفتر و ديوان کمتری برای باز گفتن بخشهای گونه گونه دانش بخواهد.
ويژه آن که اين زمان را ، زمان رايانه (کامپيوتر) می خوانند و از خورشيد نمايانتر اين که سخن است که هر چه زبان ساده تر باشد، کار را آسانتر میسازد. از همين واژۀِ ،Computer،  بياغازيم که در فرهنگستان دويم ايران، بجای آن، رايانه را برگزيدند. اين واژه ريشه در راينيتن پهلوی دارد که «انديشيدن دربارۀِ چيزی يا کاری و کم و بسيار و چه و چون آن را سنجيدن برای به انجام رسانيدن آن» باشد!
خود بنگريد که اين انبوه انديشه و کردار را چگونه در راينيتن گنجانده اند و آن را ساده کرده اند. اما کامپيوتر از نُه واکه و چهار آوا (سيلاب) برآمده است، باز آن که رايانه ايرانی از شش واکه و سه آوا پديدار گشته است و خود در سادگی خويش سخن می گويد. گذشته از آن که اگر من بجای گزينندگان اين واژه بودم «رايان» (همچون گريان، روان) را برای آن برمیگزيدم که نشانۀِ کُنش و کردار آن است و آن را با «هــ» پايانی کوچک نمی کردم و آن گاه بود که «رايان» دارای پنج واکه و دو آوا می شد و ساده تر از نمونۀِ کنونی نيز میبود و در آينده نيز شايد که چنين شود.
اکنون می بايد که به روی ديگر اين واژه بنگريم:
کامپيوتر به شمار و شمارگری آن چشم دارد و رايان چنان که بر شمرديم به چند و چون و اند آن و سنجش آن و برگزيدن آن!
پرويز ناتل خانلری در «زبانشناسی و زبان پارسی» سنجيده است که واژه های زبان پارسی بيشتر يک آوايی يا دو آوايی اند و اين نشان سايش و ساده تر شدن زبان پارسی است.
واژه هايِ يک آوايی پارسي چونان: آب، در، دار، پشت، رو.
واژه های دو آوايی آن چونان: آبی، دربار، دارکوب، پشتی، رويداد ... کمر، پرهيز، پرداخت...

کارگر ايرانی در برابر فوندانسيون، فرانسوی، «پی» را بکار میبرد.
بانوی خانۀِ ايرانی در برابر برد، bread، انگليسی- «نان» می گويد.
کشاورز ايرانی بجای واتر،water، انگليسی، «آب» بر زبان می راند و رانندۀِ ايرانی بجای Comfortable واژهء «آسان» يا آسوده را پيش میکشد.
زبانهای ايرانی در بستر دراز آهنگ رود آواز خوانِ زبان خود، هزاره ها را پيموده اند و در اين راه دراز، از هر سنگی رنگی پذيرفته اند و از هر پيچی، آهنگی ... و «سوده» و «ساده» به زمان شکوفايی سخن پارسی رسيده اند و بر لب و کام زبان شيرين دهنان ايرانی غلتيده اند و از نوک خانه بزرگانی چون فردوسی، رودکی، سنايی و سعدی گذشته اند
...
آدینه، 15 دی، 3750 دین بهی

دنباله گفتار در بخش سوم

________
زروان
Top of Form
Bottom of Form

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر